دل نوشته یک زیارت اولی کربلا

از صبح روز پرواز دل توی دلم نبود. دلشوره و بی قراری با هم عجین شده بودند... تپش های قلبم در فرودگاه امام بالاتر رفته و در طول پرواز به اوج رسیده بود. چه هیجان ناب و غریبی.

دل نوشته یک زیارت اولی کربلا

مدام از خودم می پرسیدم اگر گم بشوم چه؟ اگر شلوغ باشد و در جمعیت دیگر نتوانم همراهانم را پیدا کنم چه می شود؟ می توانم زیارت کنم؟ بعد از 31 سال طلبیده شدم، اولین بار که چشمم به حرم افتاد چه بگویم؟ نکند کسی را یادم برود، نکند نتوانم حرفم را بزنم...

یکی از همسفران که نگرانی ام را دید گفت: نگران نباش، در کربلا کسی گم نمی شود، آنجا خیلی ها تازه خودشان را پیدا می کنند.

همه از خاطرات پیاده روی شان حرف می زدند و من هیچ تصویر واقعی از کربلا نداشتم.

هواپیما در فرودگاه نجف به زمین نشست. حالم عوض شده بود، احساس کردم در فرودگاه یکی از شهرهای خودمان هستیم، هوای شهر غریبه نبود، آدم ها غریبه نبودند، به طرز عجیبی آرام شده بودم.

دیگر نگرانی و احساس غربت نداشتم. با خودم گفتم آقا چه خوب میزبانی است، اسباب سفر را طوری فراهم کرده که مهمانش احساس غربت نکند...

آخر شب است، اما جاده زنده و مملو از جمعیت است، آدم هایی با فرهنگ های متفاوت، ایرانی و پاکستانی و هندی و... با پای پیاده در کنار هم راه می روند، عده ای در موکب ها خوابیده اند، اما جاده به قدری شلوغ است که اگر یک لحظه غفلت کنی ممکن است همراهانت را گم کنی.

خیل عاشقان اباعبدالله، رو به دیار عاشقان می روند و خستگی در صورتشان معلوم نیست.

عشق به حسین بزرگ و کوچک ندارد؛ زائر آقا که باشی کوچک هم باشی، بزرگی...

رنگ حضور بچه ها در سفر عشق به سوی کربلا، سبز است. آنقدر زلال اند که آسمان را در چشمانشان می بینی. در این راه سخت پیاده همراه بزرگترها می آیند. بچه ها زائر و خادم اربعین، محصول عشق و دلدادگی اند و نبض احساسشان در کربلا، مرکز عالم می زند...

اینجا همه چیز شبیه به یک صحنه نمایش بزرگ و واقعی است، همه آدم ها درست سر جای خودشان هستند، همه سرشان به کار خودشان گرم است و در اوج شلوغی می توانی با خودت خلوت کنی، در دل روضه بخوانی و بی صدا اشک بریزی، اینجا به حال خوب و بدت احترام می گذارند و تنها جایی است که می توانی خود واقعی ات باشی.

از کنار رود فرات و باب بغداد به سمت حرمین شریفین می روم، گنبد حضرت عباس از دور معین می شود. سلام بر علمدار کربلا....

با موج جمعیت به سمت کف العباس می روم ولی آنقدر شلوغ است که امکان زیارت نیست. تا چشم باز میکنم در بین الحرمین ام... خدایا مرا کجا آورده ای؟ من؟ بین الحرمین؟ در آن شلوغی درست وسط حیاط یک جا برایم باز می شود، بهترین زیارت عاشورای عمرم را می خوانم...

همراهانم می گویند به خیمه گاه برویم، به تل زینبیه، هیچ کجا را بلد نیستم.

باورم نمی شود در شلوغی های جمعیت بتوانم وارد حرم بشوم اما انگار دستم را گرفته و با خود به داخل می برند... گوشه دنجی داخل حرم پیدا می کنم و می نشینم، از کجا شروع کنم؟ چه بگویم؟ چشم از ضریح بر نمیدارم، توی دنیای خودم نیستم، دلم میخواهد ساعت ها همین گوشه دنج بنشینم و به دیوارها و سقف اینه کاری حرم نگاه کنم، آرامش بخش ترین و محترم ترین جای دنیاست. شاید این گوشه دنج، تکه ای از بهشت باشد...

دیروز یکی از همراهان عکاسم می گفت: اینجا در کربلا نه گرسنه می شوی و نه تشنه، هرچه بخواهی هست، هرجا خسته شوی جای برای استراحت هست، هم دیگر را نمی شناسند اما همه با هم مهربان اند؛ من فکر می کنم بهشت همین کربلا باشد.

خبرنگار خبرنگاران- فاطمه اسماعیلی

منبع: خبرگزاری ایسنا

به "دل نوشته یک زیارت اولی کربلا" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "دل نوشته یک زیارت اولی کربلا"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید
ثبت آگهی مسافرتی رایگان